امروز صبح با دوستم رفتم بیرون دوستم خونشوننزدیک تر از خونه ی ما بود خدافظی کرد رفت من داشتم میرفتم مغازه ها رو نگاه می کردم دیدم کنار من دوتا دختر داشتن میرفتن بعد اونام هر جا من می خواستم مغازه ها رو نگاه کنم با من وایسادن نگاه می کردن دم در یه طلا فروشی وایسادیم یه دفعه دیدم یه گوسفند ایساده کنارم نزدیک بود زهر ترک بشم آروم اومدم از کنارش رد بشم مغازه کنارش قصابی بود..که یه دفعه گوسفنده دوید دنبالم یه لحظه دیدم هر چی آدم تو پیاده رو دارن میدون دنبال منو اون گوسفنده یه دفعه دویدم تو شیرینی فروشیه در رو محکم بستم گوسفنده داشت از پشت شیشه منو نگاه میکرد هر چی اون پسره شیرینی فروشیه گفت بیا کنار نترس من بگیرمش ترسیدم همونجا وایسادم پشت در دیگه اومدم کنار پسره اونو گرفت اون مردا هم اومدن گوسفندو گرفتن بردن گوسفنده همچین صدا میداد اومدم بیرون داشتم میرفتم دیدم اون ور خیابون شلوغه ماشین زده به اون دوتا دختره امروز روز بدی بود خیلی دپرسم الان
راستی پست ۲۷ نظراتون یکی از اون یکی مسخره تر بود شما بلد نیستین حرف بزنین
سارا
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 14:53 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب
|