تبليغاتX
آواز خوان تاس

طراح قالب: همـــراز

یک نکته ی طلایی

می دانم

می توانم آن را انجام دهم

و خداوند هم کمکم خواهد کرد

 

سلام

خوبین

دیدم سارا که هنوز نیومده آپ کنه گفتم خودم آپ کنم وبلاگ بیچاره تنها موند

مرسی از لطف همه تون خواهر جونم همیشه بهتون سلام می رسونه

شاید فردا خودش بیاد اپ کنه

حافظ

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

                                                       که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

خیام

ما آیینه ایم هر که در ما نگرد

                                                       هر نیک و بدی که گوید از خود گوید

سعدی

تا مرد سخن نگفته باشد

                                                         عیب و هنرش نهفته باشد

مولانا

شکر کن تا نایدت از بد بتر

                                                           ورنه مانی ناگهان در گِل چو خر

 

پیشاپیش ولادت امام رضا(ع) رو به همه ی شما دوستای گل تبریک می گم

 


نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 9:45 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



سلام

خوبین؟ خوشین؟ منم خوبم شما چطورین

دلم براتون تنگ شد سعی می کنم زود بیام

 

کاش نامم رَحیلا بود

آن وقت هجرت می کردم

 

احوالپرسی و شعر بالا از طرف سارا بود من نوشتم

سارا سلام گرممممممممممممممم به همه رسوند

دوستت دارم خواهری بوووووووووووووووووووووووووس

پ.ن: سارا گفته هر وقت تونست بیاد خودش بقیه ی شعرو می نویسه

   


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 16:41 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



خوش شانسی و بدشانسی رو فقط خدا می دونه

سلام

ساراجون به همه سلام گرم رسوند

یه داستان جالب بگم

یه پیرمرد کشاورزی بود که یه اسب پیر داشت یه روز اسبش میذاره میره همسایه ها جمع شدن گفتن

آخی بیچاره پیرمرد از دارِ دنیا همینو داشت چه بدشانسی آورد پیرمرده گفت خوش شانسی و

بدشناسی رو فقط خدا می دونه

فرداش اسب پیر اومد و همراهش یه گّله اسب تنومند و جوان آورد باز همسایه ها جمع شدن گفتن

چه پیرمرد خوش شانسی بازم پیرمرده گفت خوش شانسی و بدشانسی رو خدا می دونه

چند وقت بعد یه روز پسرِ پیرمرد یکی از اسبا رو برد که رامِش کنه ولی از اسب افتاد پایین پاش شکست

همسایه ها دوباره جمع شدن گفتن آخی بیچاره پیرمرد همین یه پسرو داشت که اینم این طوری شد

پیرمرده باز گفت خوش شانس و بدشانسی رو خدا می دونه

حالا بگو چقدر همسایه ها بیکار بودن

چند وقت بعد جنگ شد از هر خونواده ای یه نفرو می بردن برای جنگ ولی پسرِ پیرمرده چون فلج شده

بود اونو نبردن پیرمرده هم که خودش پیر بود نمی تونست بره جنگ باز همسایه ها جمع شدن گفتن

چه پیرمرده خوش شانسی بازم پیرمرده گفت هیچ کارِ خدا بی حکمت نیست حتما یه حکمتی داره اینا

فقط خدا می دونه قسمتِ ماها چیه

اینو استادمون امروز تعریف کرد حیفم اومد نگم

آخرش استادمون گفت الان این داستانِ ما هست از اول ترم همیشه این کامپیوتر مشکل داره هر دفعه

کلی وقتمون گرفته میشه حتما حکمتی داره یکی از بچه ها گفت حتما قراره کارشناسی دانشگاه خوب

قبول شیم

به امید دیدار

 


نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386 11:58 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



سلام به دوستای سارا جون

فقط اومدم بگم سارا یه مدت نمیاد به شما سلام رسوند

اگه پیغامی کاری دارین بفرمایین بهش بگم


نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 19:12 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



شروع

سلام

خوبین؟

خوشین؟

با این شروع همه فهمیدین من کیم

به قول سارا جون همه می شناسنت نیاز به معرفی نداری

من اومدم اینجا کمک خواهر جونم الانم با کلی اصرار سارا اومدم آپ کنم

برای شروع یه شعر می ذارم تا بعد

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 7:34 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



فکر می کنم این که ندونی چته
این که نتونی یه سری حرفا که تو گلوت مونده رو بلند بلند داد بزنی

سخته

داشتم به این فکر می کردم که
این روزا
چقدر حرفا میزنم
که سعی میکنم
آدما رو آروم کنم
نمیدونم چرا این روزا
همه حالشون بده
و من
هی حرف میزنم و هی حرف میزنم
و نمیدونم
آخرش یه ذره آروم میشن یا ..

همه این روزا
فکر میکنن
که من چقدر قوی ام
کاش این روزا
یکی ام با من حرف میزد
یکی ام منو آروم میکرد
کاش قوی بودم

...

 


نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 11:39 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب



 

 

 

صمیمی میشه خواهش کنم نخونی و بری؟ برام کامنت هم بزار . دنیا اینجوریه دیگه

پ.ن من الان یه چیزدیگه هم باید بگم از این به بعد دوست خوبم خواهر گلم مونا جون هم بهم کمک میکنه توی نوشتن وبلاگم همه هم مونا رو می شناسین بعد فکر میکنم استعدادش توی نوشتن از من بیشتر باشه نو اومد به بازار نکنین مونا خوش اومدی بفرما بشین

 

 

 

 


نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 9:51 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



اولین دعامون ظهور آقاست

وظیفه ماست که منتَظر منتٍظر باشیم


دعا کنیم
اللهم صل علی محمد و ال محمد

ما مست علوفه ايم مردن بهتر

بي شاخ و شكوفه ايم مردن بهتر

از غيبت طولانيت معلوم شد

ما مردم كوفه ايم مردن بهتر

آره بهتره دعا كنيم آقا نيا

چون ما صليب به دوش كشيديم

ما قابيل هايي هستيم منتظر هابيل

ما مردم كوفه ايم كه نماز شبمونو مي خونيم تو روز عاشورا روزه مي گيريم
نامه می فرستیم18000000
اما تا صداشو مي شنويم

تا ميگه انا المهدي
تا نامه مون ميشه 36000000تا خنجر و يه عاشوراي ديگه رقم ميزنيم18000000

ما مردم كوفه ايم كه هر جمعه براي اومدنش دعا مي كنيم

مي ريم جمكران

اما وقتي بياد مي كشيمش

ما پست ترين مخلوقات خداييم

مي خوام به اقا بگم

اقا اگه بيايى
ديگه هيچوقت عاشورا تلخ ترين واقعه تاريخ نميشه

اما اقا تو نگاه به پست صفتي ما نكن

نگاه به پول پرستي و هزار جور كثافت كاري ما نكن

بيا

به خاطر اون 313 تا يارت بيا

ما كه ادم نيستيم
لااقل واسه اونا بيا

اقا امام حسين 72 تا يار داشت قيام كرد

تو كه 313 تاست پس چرا نمي يايي

مي دونم تو هم كه بيايي اسير 7 ميليارد ادم ميشي

اما بيا تا جهان رنگي دوباره بگيره

تا بدي هر جا كه هست زودتر بميره

اقا من منتظرت هنوز نشستم
لحظه ها رو مي شمارم
ثانيه ها رو تا اون صداي زيبا بگوشم برسه

تا همه بگن صداي اقا مي ياد

بشتابيد براي فدا كردن جانها

اون موقع تا صدا رو مي شنوم

نگاه نمي كنم كيم و كجام فقط خودمو بهت ميرسونم

تا لااقل بتونم جز سربازات باشم

خدايا ميشه من صداي عزيزتر ازجونمو هر چه زودتر بشنوم

ميشه مادر و پدرمو فداش كنم

اخ كه به قولی
دلم تنگه براي گريه كردن

ولي نايي براي گريه ام نيست


خدايا اين جماعتو بيشتر از اين معطل نزار

قول بده همين جمعه بفرستيش


اقا قول مي دي اگه منتظرت باشم
اين جمعه بيايي

 


نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 13:30 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



.!.!.!.!.!.!

با تو هستم ای مسافر

ای به جاده تن سپرده

ای که دلتنگی غربت

منو از یاد تو برده

هنوزم هوای خونه

عطر دیدار تو داره

گل به گل گوشه به گوشه

تو رو یاد من می یاره


نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386 10:26 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



حتی محبت پدر و مادر به بچه ی خودش

بوی منت

میده

خدا بی منته


نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386 9:30 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



........................................

امروز داشتم به این فکر میکردم که چرا ما آدما وقتی یه چیزیو دوست داریم اون قبل تر از دوست داشتنه ازش می ترسیم

بعد اون ترسه یه جوریه که کسی نمی فهمتش

فقط دوست داشتنه رو میبینه

مثلا یه خرگوش که خیلی دوست داریم اما خیلی خیلی تر ازش می ترسیم

یا مثلا تو که باباتو خیلی دوست داری بعد خیلی ازش می ترسی

یا مثلا حساب می بری

وخیلی موارد دیگه که جاش نیست من اینجا بگم اما هست

نفهمیدی چی شد؟

خب اشکال نداره زیاد بهش فکر نکن مهم نیست

چند روزیه می یام یه چیز بنویسم اما نمی دونم

چیه؟

چی بنویسم

از چی بنویسم

از کی بنویسم

اما امروز اومدم و الان نوشتم

و خیلی خوشحالم

اومیدوارم اینایی که گفتم همونایی باشه که قرار بود بنویسمشون

به هر حال اینم یه مدل مثبت اندیشیه دیگه

چاره ای نیست

واسه سه گیری و جلوگیری از سه شدن زیاد به مقدار خجالت

این شعر رو هم میزارم این پایین ضایعگیش کامل شه

وقتی که برگی رو زمین می افته

حس می کنم گریه ی بی صداشو

حس می کنم چی می گذره تو قلبش

وقتی میبینه مرگ لحظه هاشو

آخه منم یه برگه خشک و زردم

که بی صدا یه عمره گریه کردم

ببخشید دیگه اینجوری شد همش دلم می خواست وبلاگمو آپ کنم


نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 10:59 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد