تبليغاتX
آواز خوان تاس

طراح قالب: همـــراز

3

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می شود که می داند باید از شیر تندتر برود تا طعمه او نشود

و شیری که می داند باید از آهو تندتر برود تا گرسنه نماند...

 

مهم نیست که شیر باشی یا آهو

مهم آن است که با طلوع آفتاب شروع به دویدن کنی

 

 

 

مونا

 


نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 12:50 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



2

پروردگارا

ارزانی دار مرا حکمی و بپیوند مرا به شایستگان

و قرار ده برای من نام نیک در میان آیندگان

و بگردانم از ارث برندگان بهشت

وخوارم مکن روزی که برانگیخته می شوم

...

 

مونا

 


نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 12:26 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



34

خدایا

به اینم رسانده ای که جز تو کسی را ندارم

یک گام دیگر دستم را بگیر...

مرا برسان

..

سارا


نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 12:23 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



33

دلتنگي

چه عجيبه دل

چه سخته دوري

چه نعمتيه نزديكي

دلم بدجوري تنگه

بهم گفتن نترس آسمونتون هنوز يكيه ... همه جا ستاره ها همون ستاره ها ماه هم همون ماهه اما وقتي آسمونو نگاه مي كنم انگار با من غريبه است می ترسم بدجوري غريبگي مي كنم اينجا... همه آشنان ...اما غريبه شدم انگار

اين بغض دائم دلگير دوباره راه نفسمو بسته... قول داده بودم كه خوب باشم ولي ... فکر می کردم بدجوري عادت كردم كه خوبیا هميشه جلوي چشمم باشن. حالا كه نيستن انگار يه حجم خاليم كه حتي فشار هواي دور وبرم هم مي تونه قلبمو فشرده كنه جوري كه نفس كشيدن سخت بشه برام

باورم نمي شه من همونم ؟؟همونم همون قوي و محكمی كه همه حسرت مي خوردن كه تو هيچ وقت دلت نمي شكنه چون احساستو خوب كنترل مي كني نه من نيستم. ديگه نمي تونم كنترل كنم

شبا دعا مي كنم دلتنگيهامو به خدا ميگم ...يه ذره آروم تر مي شم.

اين بار نمي دونم چرا اينقدر دلم بي تاب شده‌

شايد چون احساس مي كنم خيلي خيلي دورين ، چون خيلي فاصلتون از من زياد شده ...از اين ور زمين تا اون سر دنیا

می خوام بفهمم

بهم بگین بدونم

شما هم همين قدر دلتنگمین؟؟؟

سارا


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 22:35 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



32

حرکاتش قشنگ بود اما باعث شد به شخصیتش توهین بشه

بی خیال

...

سارا


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 13:2 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



31

هر چي بيشتر فكر مي كنم ...بيشتر مطمئن مي شم كه عجيب ترين خلقت خدا چيزي نيست جز زندگي

غير قابل پيش بيني ، گاهي خيلي پر شور و نشاط  گاهي خيلي دلگير  يه روز پر از خبرهاي شاد و اميدوار كننده يه وقت پر از در بسته و مسئله

حتي فكرش رو هم نمي توني بكني كه فردا ممكنه چه اتفاقاتي تو زندگيت بيفته ، نمي توني فكر كني كه فردا ممكنه مسير كل زندگيت عوض شه شايد كسي رو كه خيلي وقت بود مي شناختي براي هميشه از راه زندگيت بره بيرون  شايد كسي كه اصلا نمي شناختيش همسفر راهت بشه...شايد چيزي رو كه مطمئن بودي براي هميشه مال تو هست از دست بدي  چيزي رو كه اصلا فكرشو نمي كردي به دست بياريش.....مثل قطار شهر بازي مي مونه تو هر ايستگاه يه دنياي جديد رو ميبيني ...

 

پس اگه از اين ايستگاهي كه توش هستي خوشت نمياد، نايست...ادامه بده، زودتر ازش عبور كن .شايد تو ايستگاههاي بعدي چيزهايي كه دنبالشون هستي منتظرت باشن...ادامه بده...آرزوهاتو دنبال كن...

 

توي آسمون از يه ارتفاعي بالاتر ديگه هيچ ابري وجود نداره.پس اگه هواي دلت ابري شد ، با ابرها نجنگ ...فقط اوج بگير....بالاتر

و من نيز در انتظار ديدار تو...

سارا


نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 19:34 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



1

اللهِ من

نشاط و سرزندگی و تندرستی از نعمت های بزرگ توست که هر بار که از دستشان می دهم

به یادشان می افتم این غفلت را بر من ببخش

مونا


نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 12:20 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



30

سارا


نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 12:41 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



29

آخی روز معلمدبستان من و دوستم تخم مرغ رنگ کرده زدیم تو کله معلممون

 

سارا


نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 20:46 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



28

امروز صبح با دوستم رفتم بیرون دوستم خونشوننزدیک تر از خونه ی ما بود خدافظی کرد رفت من داشتم میرفتم مغازه ها رو نگاه می کردم دیدم کنار من دوتا دختر داشتن میرفتن بعد اونام هر جا من می خواستم مغازه ها رو نگاه کنم با من وایسادن نگاه می کردن دم در یه طلا فروشی وایسادیم یه دفعه دیدم یه گوسفند ایساده کنارم نزدیک بود زهر ترک بشم آروم اومدم از کنارش رد بشم مغازه کنارش قصابی بود..که یه دفعه گوسفنده دوید دنبالم یه لحظه دیدم هر چی آدم تو پیاده رو دارن میدون دنبال منو اون گوسفنده یه دفعه دویدم تو شیرینی فروشیه در رو محکم بستم گوسفنده داشت از پشت شیشه منو نگاه میکرد هر چی اون پسره شیرینی فروشیه گفت بیا کنار نترس من بگیرمش ترسیدم همونجا وایسادم پشت در دیگه اومدم کنار پسره اونو گرفت اون مردا هم اومدن گوسفندو گرفتن بردن گوسفنده همچین صدا میداد اومدم بیرون داشتم میرفتم دیدم اون ور خیابون شلوغه ماشین زده به اون دوتا دختره امروز روز بدی بود خیلی دپرسم الان

راستی پست ۲۷ نظراتون یکی از اون یکی مسخره تر بود شما بلد نیستین حرف بزنین

 

 

 

 

 

 

 

سارا


نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 14:53 توسط آواز خوان تاس | لينك به مطلب |



فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد